به استـقبال نـوروز و بـهار‎ …

 

 و بهار،

روی هر شاخه، کنار هر برگ،

شمع روشن کرده است.

بیست

همه ی چلچله ها برگشتند،

و طراوت را فریاد زدند.

کوچه یکپارچه آواز شده است،

بیست

و درخت گیلاس،

هدیه ی جشن اقاقی ها را،

گل به دامن کرده است.

بیست

باز کن پنجره ها را ای دوست!

هیچ یادت هست،

که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

برگ ها پژمردند؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

بیست

هیچ یادت هست،

توی تاریکی شب های بلند،

سیلی سرما با خاک چه کرد؟

بیست

با سر و سینه ی گل های سپید،

نیمه شب، باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

بیست

حالیا معجزه ی باران را باور کن!

و سخاوت را در چشم چمن زار ببین!

و محبت را در روح نسیم،

بیست

که در این کوچه ی تنگ،

با همین دست تهی،

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد.

بیست

خاک، جان یافته است.

بیست

تو چرا سنگ شدی؟

بیست

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

بیست

باز کن پنجره ها را …

و بهاران را باور کن!

بیست

باز کن پنجره ها را …

و بهاران را باور کن!

/ 0 نظر / 35 بازدید